تبليغاتX
تاشقایق هست زندگی باید کرد

تاشقایق هست زندگی باید کرد

خاطرات ومتون ادبی وعکس

بهاررا باورکن

 

باز كن پنجرهها را كه نسيم

روز ميلاد اقاقي ها را

جشن ميگيرد

و بهار

روي هر شاخه كنار هر برگ

شمع روشن كرده است

همه چلچله ها

برگشتند

و طراوت را فرياد زدند

كوچه يكپارچه آواز شده است

و درخت گيلاس

هديه جشن اقاقي ها را

گل به دامن كرده ست

باز كن پنجره ها را اي دوست

هيچ يادت هست

كه زمين را عطشي وحشي سوخت

برگ ها پژمردند

تشنگي با جگر خاك چه كرد

هيچ يادت هست

توي

تاريكي شب هاي بلند

سيلي سرما با تاك چه كرد

با سرو سينه گلهاي سپيد

نيمه شب باد غضبناك چهكرد

هيچ يادت هست

حاليا معجزه باران را باور كن

و سخاوت را در چشم چمنزار ببين

و محبت را در روح نسيم

كه در اين كوچه تنگ

 با همين دست تهي

روز ميلاد اقاقي ها را

جشن ميگيرد

خاك جان يافته است

 تو چرا سنگ شدي

تو چرا اينهمه دلتاگ شدي

باز كن پنجره ها را

و بهاران را

باور كن

 

فریدون مشیری

 

+نوشته شده در شنبه سوم اسفند 1387ساعت1:52توسط هستی | |

قانون جذب قانون طبیعت است ودرست همچون قانون جاذبه،بی غرض.

هیچ چیزنمی تواند وارد تجربه ات شود،مگرآن را ازطریق افکارسمج احضارکنی .

برای اینکه بدانی چه فکرمی کنی ،ازخودت درمورد احساسات سوال کن،احساسات ابزاری با ارزش هستند که فوری مارا متوجه هرآنچه درذهنمان می گذرد،می کنند.

غیرممکن است که آدم احساس بدی کند ودرعین حال افکاری خوب داشته باشد.

افکارت بسامد تورا مشخص می کندواحساست بی درنگ به تو می گویند که روی چه بسامدی هستی.وقتی حال وهوای بدی داری ،روی بسامدی هستی که موضوعات بد بیشتری راجذب می کنی.وقتی حال وهوای خوبی داری ،قدرتمندانه موضوعات بیشتری را به سوی خود جذب خواهی کرد.

تغییردهنده های راز،مثل خاطرات خوشایند،طبیعت یاموسیقی مورد علاقه ات ،می توانند احساسات تورا دگرگون کنند وبی درنگ بسامد تورا تغییردهند.

+نوشته شده در سه شنبه بیست و دوم بهمن 1387ساعت4:5توسط هستی | |

می خواهی ام یا نه ؟

 

دلم را فرش پايت کرده ام می خواهی ام يا نه؟
بتم بودی، خدايت کرده ام می خواهی ام يا نه؟

غزل پاشيده ام هر روز تا در خاطرم باشی
به هر شکلی صدايت کرده ام می خواهی ام يا نه؟

چه زيبايی که در سجاده ام در نور می رقصی
سر ذکرم دعايت کرده ام می خواهی ام يا نه؟

الفبای نفس گير تو در شعرم نمی گنجد
به دشواری هجايت کرده ام می خواهی ام يا نه؟

تنم کم بود می دانم - که پيش پايتان افتاد
دلم را هم فدايت کرده ام می خواهی ام يا نه؟

 

+نوشته شده در چهارشنبه دوم بهمن 1387ساعت0:28توسط هستی | |

دوست داشتن

 

آری آغاز دوست داشتن است

 

امشب ازآسمان دیده ی تو

روی شعرم ستاره می بارد

درزمستان دشت کاغذها

پنجه هایم جرقه می کارد

 

شعردیوانه ی تب آلودم 

شرمگین ازشیارخواهش ها

پیکرش رادوباره می سوزد

عطش جاودان آتش ها

 

آری آغاز دوست داشتن است

گرچه پایان راه ناپیداست

من به پایان دگر نیندیشم

که همین دوست داشتن زیباست

 

ازسیاهی چرا هراسیدن

شب پرازقطره های الماس است

انچه ازشب بجای می ماند

عطر خواب آورگل یاس است

 

آه بگذارم گم شوم درتو

کس نیابد دگرنشانه ی من

روح سوزان وآه مرطوبت

بِوَزَد برتن ترانه ی من

 

آه بگذارزین دریچه ی باز

خفته بربال گرم رویاها

همره روزهاسفرگیرم

بگریزم زمرز دنیاها

 

دانی اززندگی چه می خواهم

من باشم ...تو....پای تاسرتو

زندگی گرهزارباره بود

باردیگر تو....باردیگرتو

 

آنچه درمن نهفته دریائی است

کی توان نهفتنم باشد

باتو زین سهمگین توفان

کاش یارای گفتنم باشد

 

بس که لبریزم ازتو می خواهم

بروم درمیان صحراها

سربسایم به سنگ کوهستان

تن بکوبم به موج دریاها

 

آری آغاز دوست داشتن است

گرچه پایان راه ناپیداست

من به پایان دگرنیندیشم

که همین دوست داشتن زیباست

 

فروغ

+نوشته شده در چهارشنبه چهارم دی 1387ساعت2:22توسط هستی | |

آسوده وراحت به خود بگویید

مشتاقم که رها شوم

من رها می شوم

من هر فشاری را رها می کنم

من هرترسی را رها می کنم

من هر خشمی را رها می کنم

من هر احساس گناهی را رها می کنم

من هر غم واندوهی را رها می کنم

من همه محدودیت های کهنه را رها می کنم

من رها می کنم ودرآرامشم

من با خود در آرامشم

من با فرآیند زندگی درآرامشم

من این هستم

+نوشته شده در شنبه چهارم آبان 1387ساعت19:43توسط هستی | |

آسوده وراحت به خود بگویید

مشتاقم که رها شوم

من رها می شوم

من هر فشاری را رها می کنم

من هرترسی را رها می کنم

من هر خشمی را رها می کنم

من هر احساس گناهی را رها می کنم

من هر غم واندوهی را رها می کنم

من همه محدودیت های کهنه را رها می کنم

من رها می کنم ودرآرامشم

من با خود در آرامشم

من با فرآیند زندگی درآرامشم

من این هستم

+نوشته شده در دوشنبه پانزدهم مهر 1387ساعت0:45توسط هستی | |

+نوشته شده در چهارشنبه بیست و هفتم شهریور 1387ساعت2:18توسط هستی | |

شکوفه اندوه

 

شادم که در شرار تو می سوزم

شادم که در خیال تو می گریم

شادم که بعد وصل تو باز اینسان

در عشق بی زوال تو می گریم

پنداشتی که چون ز تو بگسستم

دیگر مرا خیال تو در سرنیست

اما چه گویمت که جز این آتش

برجان من شراره دیگرنیست

شبها چودر کناره این نخلستان

کارون زرنج خود به خروش آید

فریاد های حسرت من گویی

از موجهای خسته به گوش آید

شب لحظه ای بساحل او بنشین

تا رنج آشکار مرا بینی

شب لحظه ای به سایه خود بنگر

تا روح بیقرار مرا بینی

من با لبان سرد نسیم صبح

سر می کنم ترانه برای تو

من آن ستاره ام که درخشانم

هرشب در آسمان سرای تو

غم نیست گرکشیده حصاری سخت

بین من و تو پیکر صحراها

من آن کبوترم که به تنهایی

پرمی کشم به پهنه دریاها

در دل چگونه یاد تو می میرد

یاد تو یاد عشق نخستین است

یاد تو آن خزان دل انگیزیست

کورا هزار جلوه رنگین است

اما من آن شکوفه اندوهم

کزشاخه های یاد تو می رویم

شبها ترا به گوشه تنهایی

دریاد آشنای تو می جویم

 

فروغ فرخ زاد

 

+نوشته شده در چهارشنبه بیست و هفتم شهریور 1387ساعت2:14توسط هستی | |

آخرین جرعه این جام

 

همه می پرسند:

"چیست درزمزمه مبهم آب؟

"چیست در همهمه دلکش برگ؟

"چیست در بازی آن ابرسپید،

روی آن آبی آرام بلند،

که تورا می برد این گونه به ژرفای خیال؟

"چیست درخلوت خاموش کبوترها؟

"چیست درکوشش بی حاصل موج؟
"چیست درخنده جام ؟

که تو چندین ساعت

مات ومبهوت به آن می نگری؟"

 

نه به ابر،

نه به آب ،

نه به برگ،

نه به آن آبی آرام بلند،

نه به این آتش سوزنده که لغزیده به جام،

نه به این خلوت خاموش کبوترها،

 

من به این جمله نمی اندیشم!

من به مناجات درختان را هنگام سحر،

رقص عطر گل یخ را با باد،

نفس پاک شقایق را درسینه کوه،

صحبت چلچله ها را با صبح،

نبض پاینده هستی را در گندم زار،

گردش رنگ وطراوت را در گونه گل،

 

همه را می شنوم، می بینم!

من به این جمله می اندیشم!

به تو می اندیشم !

 

ای سراپا همه خوبی،

تک وتنها به تو می اندیشم

همه وقت

همه جا

من به هرحال که باشم به تو می اندیشم

 

 

تو بدان این را

تنها تو بدان

تو بیا

تو بمان با من تنها تو بمان.

 

جای مهتاب به تاریکی شب ها تو بتاب

من فدای تو، به جای همه گل ها تو بخند

اینک این من که به پای تو درافتادم باز

ریسمانی کن از آن موی دراز

 

تو بگیر

تو ببند

تو بخواه

پاسخ چلچله ها را توبگو

قصه ابر هوا را تو بخوان

 

تو بمان با من، تنها تو بمان

دردل ساغرهستی تو بجوش

 

من همین یک نفس از جرعه جانم باقی ست

آخرین جرعه این جام تهی را تو بنوش

 

فریدون مشیری

+نوشته شده در جمعه پانزدهم شهریور 1387ساعت3:59توسط هستی | |

+نوشته شده در چهارشنبه ششم شهریور 1387ساعت3:46توسط هستی | |

+نوشته شده در دوشنبه هفتم مرداد 1387ساعت0:32توسط هستی | |

خدانگهدار عزیزم

اما نمیشه باورم

توی چشمام نگاه نکن

این لحظه های آخرم

آخه چطور دلم میاد چشماتو گریون ببینم

میرم ولی اینو بدون چشم انتظارت میشینم

میرم ولی گریه نکن

نزار از عشقت بمیرم

شاید تو اوج بی کسی با عکس تو آروم بگیرم

میرم ولی بدون یکی خیلی دوست داره

یکی که از دوری تو سر به بیابون میزاره

خدانگهدار عزیزم

خدانگهدار عزیزم

خدانگهدار

خدانگهدار

خدانگهدار عزیزم

منم میرم از این دیار

اینجا غریب بودم ولی

هیشکی نپرسید از کجام

مسافرم باید برم گریه نکن خدا نخواست

دوسم نداشتی اما من عادت کردم به بودنت

میرم ولی بدون تویی تنها دلیل بودنم

میرم ولی بدون یکی خیلی دوست داره

یکی که از دوری تو سر به بیابون میزاره

+نوشته شده در دوشنبه هفتم مرداد 1387ساعت0:25توسط هستی | |

+نوشته شده در دوشنبه بیست و چهارم تیر 1387ساعت2:57توسط هستی | |

حسـن تو همیشه در فزون باد
رویت همه ساله لالـه گون باد
اندر سر ما خیال عشـقـت
هر روز کـه باد در فزون باد
هر سرو که در چـمـن درآید
در خدمـت قامتت نـگون باد
چشـمی که نه فتنه تو باشد
چون گوهر اشک غرق خون باد
چـشـم تو ز بـهر دلربایی
در کردن سـحر ذوفـنون باد
هر جا که دلیسـت در غـم تو
بی صبر و قرار و بی سکون باد
قد هـمـه دلـبران عالـم
پیش الـف قدت چو نون باد
هر دل که ز عشق توست خالی
از حلـقـه وصـل تو برون باد
لعـل تو که هست جان حافظ
دور از لـب مردمان دون باد

+نوشته شده در دوشنبه بیست و چهارم تیر 1387ساعت2:39توسط هستی | |

اول بـه وفا می وصالـم درداد
چون مست شدم جام جـفا را سرداد
پر آب دو دیده و پر از آتـش دل
خاک ره او شدم بـه بادم برداد

All treasures ain’t worth this oppression.
All pleasures ain’t worth one transgression.
Not even seven thousand years of joy
Is worth seven days of depression.

نی دولـت دنیا به ستـم می‌ارزد
نی لذت مستی‌اش الـم می‌ارزد
نـه هفت هزار ساله شادی جهان
این محنت هفت روزه غـم می‌ارزد

Every friend who talked of love, became a foe.
Every eagle shifted its shape to a crow.
They say the night is pregnant, and I say,
Who is the father? And how do you know?

هر دوست که دم زد ز وفا دشمن شد
هر پاکروی که بود تردامـن شد
گویند شب آبستن و این است عجب
کاو مرد ندید از چه آبستـن شد

 

+نوشته شده در شنبه هجدهم خرداد 1387ساعت4:46توسط هستی | |