|
بهاررا باورکن باز كن پنجرهها را كه نسيم روز ميلاد اقاقي ها را جشن ميگيرد و بهار روي هر شاخه كنار هر برگ شمع روشن كرده است همه چلچله ها برگشتند و طراوت را فرياد زدند كوچه يكپارچه آواز شده است و درخت گيلاس هديه جشن اقاقي ها را گل به دامن كرده ست باز كن پنجره ها را اي دوست هيچ يادت هست كه زمين را عطشي وحشي سوخت برگ ها پژمردند تشنگي با جگر خاك چه كرد هيچ يادت هست توي تاريكي شب هاي بلند سيلي سرما با تاك چه كرد با سرو سينه گلهاي سپيد نيمه شب باد غضبناك چهكرد هيچ يادت هست حاليا معجزه باران را باور كن و سخاوت را در چشم چمنزار ببين و محبت را در روح نسيم كه در اين كوچه تنگ با همين دست تهي روز ميلاد اقاقي ها را جشن ميگيرد خاك جان يافته است تو چرا سنگ شدي تو چرا اينهمه دلتاگ شدي باز كن پنجره ها را و بهاران را باور كن فریدون مشیری
قانون جذب قانون طبیعت است ودرست همچون قانون جاذبه،بی غرض. هیچ چیزنمی تواند وارد تجربه ات شود،مگرآن را ازطریق افکارسمج احضارکنی . برای اینکه بدانی چه فکرمی کنی ،ازخودت درمورد احساسات سوال کن،احساسات ابزاری با ارزش هستند که فوری مارا متوجه هرآنچه درذهنمان می گذرد،می کنند. غیرممکن است که آدم احساس بدی کند ودرعین حال افکاری خوب داشته باشد. افکارت بسامد تورا مشخص می کندواحساست بی درنگ به تو می گویند که روی چه بسامدی هستی.وقتی حال وهوای بدی داری ،روی بسامدی هستی که موضوعات بد بیشتری راجذب می کنی.وقتی حال وهوای خوبی داری ،قدرتمندانه موضوعات بیشتری را به سوی خود جذب خواهی کرد. تغییردهنده های راز،مثل خاطرات خوشایند،طبیعت یاموسیقی مورد علاقه ات ،می توانند احساسات تورا دگرگون کنند وبی درنگ بسامد تورا تغییردهند.
می خواهی ام یا نه ؟ دلم را فرش پايت کرده ام می خواهی ام يا نه؟
دوست داشتن آری آغاز دوست داشتن است امشب ازآسمان دیده ی تو روی شعرم ستاره می بارد درزمستان دشت کاغذها پنجه هایم جرقه می کارد شعردیوانه ی تب آلودم شرمگین ازشیارخواهش ها پیکرش رادوباره می سوزد عطش جاودان آتش ها آری آغاز دوست داشتن است گرچه پایان راه ناپیداست من به پایان دگر نیندیشم که همین دوست داشتن زیباست ازسیاهی چرا هراسیدن شب پرازقطره های الماس است انچه ازشب بجای می ماند عطر خواب آورگل یاس است آه بگذارم گم شوم درتو کس نیابد دگرنشانه ی من روح سوزان وآه مرطوبت بِوَزَد برتن ترانه ی من آه بگذارزین دریچه ی باز خفته بربال گرم رویاها همره روزهاسفرگیرم بگریزم زمرز دنیاها دانی اززندگی چه می خواهم من باشم ...تو....پای تاسرتو زندگی گرهزارباره بود باردیگر تو....باردیگرتو آنچه درمن نهفته دریائی است کی توان نهفتنم باشد باتو زین سهمگین توفان کاش یارای گفتنم باشد بس که لبریزم ازتو می خواهم بروم درمیان صحراها سربسایم به سنگ کوهستان تن بکوبم به موج دریاها آری آغاز دوست داشتن است گرچه پایان راه ناپیداست من به پایان دگرنیندیشم که همین دوست داشتن زیباست فروغ
آسوده وراحت به خود بگویید مشتاقم که رها شوم من رها می شوم من هر فشاری را رها می کنم من هرترسی را رها می کنم من هر خشمی را رها می کنم من هر احساس گناهی را رها می کنم من هر غم واندوهی را رها می کنم من همه محدودیت های کهنه را رها می کنم من رها می کنم ودرآرامشم من با خود در آرامشم من با فرآیند زندگی درآرامشم من این هستم
آسوده وراحت به خود بگویید مشتاقم که رها شوم من رها می شوم من هر فشاری را رها می کنم من هرترسی را رها می کنم من هر خشمی را رها می کنم من هر احساس گناهی را رها می کنم من هر غم واندوهی را رها می کنم من همه محدودیت های کهنه را رها می کنم من رها می کنم ودرآرامشم من با خود در آرامشم من با فرآیند زندگی درآرامشم من این هستم
شکوفه اندوه شادم که در شرار تو می سوزم شادم که در خیال تو می گریم شادم که بعد وصل تو باز اینسان در عشق بی زوال تو می گریم پنداشتی که چون ز تو بگسستم دیگر مرا خیال تو در سرنیست اما چه گویمت که جز این آتش برجان من شراره دیگرنیست شبها چودر کناره این نخلستان کارون زرنج خود به خروش آید فریاد های حسرت من گویی از موجهای خسته به گوش آید شب لحظه ای بساحل او بنشین تا رنج آشکار مرا بینی شب لحظه ای به سایه خود بنگر تا روح بیقرار مرا بینی من با لبان سرد نسیم صبح سر می کنم ترانه برای تو من آن ستاره ام که درخشانم هرشب در آسمان سرای تو غم نیست گرکشیده حصاری سخت بین من و تو پیکر صحراها من آن کبوترم که به تنهایی پرمی کشم به پهنه دریاها در دل چگونه یاد تو می میرد یاد تو یاد عشق نخستین است یاد تو آن خزان دل انگیزیست کورا هزار جلوه رنگین است اما من آن شکوفه اندوهم کزشاخه های یاد تو می رویم شبها ترا به گوشه تنهایی دریاد آشنای تو می جویم فروغ فرخ زاد
آخرین جرعه این جام همه می پرسند: "چیست درزمزمه مبهم آب؟ "چیست در همهمه دلکش برگ؟ "چیست در بازی آن ابرسپید، روی آن آبی آرام بلند، که تورا می برد این گونه به ژرفای خیال؟ "چیست درخلوت خاموش کبوترها؟ "چیست درکوشش بی حاصل موج؟ که تو چندین ساعت مات ومبهوت به آن می نگری؟" نه به ابر، نه به آب ، نه به برگ، نه به آن آبی آرام بلند، نه به این آتش سوزنده که لغزیده به جام، نه به این خلوت خاموش کبوترها، من به این جمله نمی اندیشم! من به مناجات درختان را هنگام سحر، رقص عطر گل یخ را با باد، نفس پاک شقایق را درسینه کوه، صحبت چلچله ها را با صبح، نبض پاینده هستی را در گندم زار، گردش رنگ وطراوت را در گونه گل، همه را می شنوم، می بینم! من به این جمله می اندیشم! به تو می اندیشم ! ای سراپا همه خوبی، تک وتنها به تو می اندیشم همه وقت همه جا من به هرحال که باشم به تو می اندیشم تو بدان این را تنها تو بدان تو بیا تو بمان با من تنها تو بمان. جای مهتاب به تاریکی شب ها تو بتاب من فدای تو، به جای همه گل ها تو بخند اینک این من که به پای تو درافتادم باز ریسمانی کن از آن موی دراز تو بگیر تو ببند تو بخواه پاسخ چلچله ها را توبگو قصه ابر هوا را تو بخوان تو بمان با من، تنها تو بمان دردل ساغرهستی تو بجوش من همین یک نفس از جرعه جانم باقی ست آخرین جرعه این جام تهی را تو بنوش فریدون مشیری
خدانگهدار عزیزم اما نمیشه باورم توی چشمام نگاه نکن این لحظه های آخرم آخه چطور دلم میاد چشماتو گریون ببینم میرم ولی اینو بدون چشم انتظارت میشینم میرم ولی گریه نکن نزار از عشقت بمیرم شاید تو اوج بی کسی با عکس تو آروم بگیرم میرم ولی بدون یکی خیلی دوست داره یکی که از دوری تو سر به بیابون میزاره خدانگهدار عزیزم خدانگهدار عزیزم خدانگهدار خدانگهدار خدانگهدار عزیزم منم میرم از این دیار اینجا غریب بودم ولی هیشکی نپرسید از کجام مسافرم باید برم گریه نکن خدا نخواست دوسم نداشتی اما من عادت کردم به بودنت میرم ولی بدون تویی تنها دلیل بودنم میرم ولی بدون یکی خیلی دوست داره یکی که از دوری تو سر به بیابون میزاره
حسـن تو همیشه در فزون باد
اول بـه وفا می وصالـم درداد All treasures ain’t worth this oppression. نی دولـت دنیا به ستـم میارزد Every friend who talked of love, became a foe. هر دوست که دم زد ز وفا دشمن شد
|
![]()
وعشق واژه ایست که خداوند آن را آفرید خدایا چگونه عشق ورزیدن را به من بیاموز خود چگونه زندگی کردن را خواهم اموخت!!!!!!صنما باغم عشق تو چه تدبیر کنم تابه کی درغم تو ناله شبگیر کنم ...پرواز را به خاطربسپار پرنده مردنی است تو همچو صبحی ومن شمع خلوت تبسمی کن وجان بین که چون همی سپرم چنان که دردل من داغ زلف سرکش توست بنفشه زار شود تربتم چو درگذرم
Home
|